Part 2
او به شومینه که از قبل روشن بود اشاره کرد. شعلهها به طرز دعوتکنندهای سوسو میزدند.
جونگکوک: "بیا اینجا. برات یه حوله میارم."
لحنش کمتر از قبل خشن بود، تقریباً... ملایم.
او به نرمی از جایش بلند شد و لیوانش را زمین گذاشت. قامت بلندش در حالی که به سمت کمد راهرو میرفت، بر تو سایه انداخته بود.
صدای گشتن او در کمد به آرامی طنینانداز شد او با یک حولهی پفدار برگشت و آن را به سمت تو گرفت.
حوله را برداشتی و انگشتانت برای لحظهای به دست او برخورد کردند. با وجود نوشیدنی سرد، دستش گرم بود.
جونگکوک: "خودت را بپوشان. سرما میخوری."
او تماشا کرد که چطور خودت را میپوشانی، حالت چهرهات قابل خواندن نبود.
اسم جنی که آمد، حس غرور و نگرانی به آدم دست داد. نتوانستی جلوی خودت را بگیری و به او نگاه نکنی، به این امید که از تو ناامید نشده باشد.
جونگکوک: «او همچنین گفت که چطور از او جلو زدی.»
چشمانش با چیزی شبیه به تایید برق زد.
حوله بوی ادکلنش را میداد - گرانقیمت و مردانه. به جایش برگشت، اما همچنان ایستاده بود و به صورتت نگاه میکرد.
جونگکوک: "بهت خوش گذشت... به جز مسابقه؟"در سوالش کمی حس حمایت وجود داشت.
ا،ت = بله خوب بود
او به آرامی سر تکان داد، چشمانش بیش از حد لازم روی صورتت خیره مانده بود. شعلههای آتش در پسزمینه ترق تروق میکردند.
جونگکوک: "خوبه. داری قویتر میشی."
مکث کرد، سپس با کمی سرگرمی اضافه کرد، "یا فقط بیپرواتر."
لبخند محوی روی لبهایش نشست وقتی چیزی را به یاد آورد.
جونگکوک: "جنی در مورد ترفندهای غواصی تو به من گفت. برای کسی به سن او خیلی چشمگیر بود."
جونگکوک: "بیا اینجا. برات یه حوله میارم."
لحنش کمتر از قبل خشن بود، تقریباً... ملایم.
او به نرمی از جایش بلند شد و لیوانش را زمین گذاشت. قامت بلندش در حالی که به سمت کمد راهرو میرفت، بر تو سایه انداخته بود.
صدای گشتن او در کمد به آرامی طنینانداز شد او با یک حولهی پفدار برگشت و آن را به سمت تو گرفت.
حوله را برداشتی و انگشتانت برای لحظهای به دست او برخورد کردند. با وجود نوشیدنی سرد، دستش گرم بود.
جونگکوک: "خودت را بپوشان. سرما میخوری."
او تماشا کرد که چطور خودت را میپوشانی، حالت چهرهات قابل خواندن نبود.
اسم جنی که آمد، حس غرور و نگرانی به آدم دست داد. نتوانستی جلوی خودت را بگیری و به او نگاه نکنی، به این امید که از تو ناامید نشده باشد.
جونگکوک: «او همچنین گفت که چطور از او جلو زدی.»
چشمانش با چیزی شبیه به تایید برق زد.
حوله بوی ادکلنش را میداد - گرانقیمت و مردانه. به جایش برگشت، اما همچنان ایستاده بود و به صورتت نگاه میکرد.
جونگکوک: "بهت خوش گذشت... به جز مسابقه؟"در سوالش کمی حس حمایت وجود داشت.
ا،ت = بله خوب بود
او به آرامی سر تکان داد، چشمانش بیش از حد لازم روی صورتت خیره مانده بود. شعلههای آتش در پسزمینه ترق تروق میکردند.
جونگکوک: "خوبه. داری قویتر میشی."
مکث کرد، سپس با کمی سرگرمی اضافه کرد، "یا فقط بیپرواتر."
لبخند محوی روی لبهایش نشست وقتی چیزی را به یاد آورد.
جونگکوک: "جنی در مورد ترفندهای غواصی تو به من گفت. برای کسی به سن او خیلی چشمگیر بود."
- ۴۲۰
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط